دکترین
رابطه دین و دنیا: ضرورت پرداخت دین به حکومت
یعنی کسانی که رابطه دین و حکومت را چیزی بیش از رابطه تاریخی و خارجی میدانند. و سپس اشکالات چندی بر آن وارد میسازد که برخی از آنها را ذیلاً مطرح میسازیم. ۵.
۱ - اشکال اول همه میدانیم که اسلام به عنوان دینی که جنبه سیاسی ـ مدنی به خود گرفت از هجرت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به مدینه ، پدید آمد. بنابراین وارد شدن اسلام به مرحله سیاست و حکومت تابع شرایط و حوادث تاریخی بود که هجرت پیامبر را موجب شده بودند. ولی به وضوح این شرایط و حوادث، رنگی امکانی دارند؛ یعنی ممکن بود که جریان حوادث به شکلی دیگر بود و پیامبر در مکه میماند ولذا اسلام شکل سیاسی و مدنی خاصّی پیدا نمیکرد.
به علاوه همان سورههای مکّی قرآن متضمّن بنیانهای اعتقادی اسلامی بود و جهت گیریها و نتایج سیاسی نداشت. بنابراین اصرار نهضتگرایان بر این که حوادث و جریانات پدیدآمده، ضرورت داشته به طوری که امکان نداشت به صورت دیگری درآید، سخن غریبی است، خصوصاً این که میگویند حتّی خداوند هم نمیتوانست جریان امور را به طریق دیگری بیندازد. غرابت این سخن از آن جهت است که قدرت مطلق الهی بر همه این امور حاکم است و برای خداوند ممکن بود که حوادث و جریانات را به صورت دیگری درآورد و لذا قرآن در حدِّ همان سورههای مکّی باقی بماند و دخالتی در مسائل سیاسی و اجتماعی نکند.
هیچ دلیلی وجود ندارد که احکام مدنی و سیاسی موجود در اسلام و قرآن، پیوند ذاتی با هجرت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به مدینه دارد. این ادعا که سفر پیامبر به مدینه موجب پدید آمدن احکام سیاسی و اجتماعی اسلام شده است، کاملاً بی دلیل است. واگر به این نکته هم توجّه کنیم که اسلام خود را دینی کامل میداند و حدودی برای انسان قائل است که تعدّی به آن حدود را خطا و گناه میشمرد، معلوم میشود که دین و قرآن بیش از آن که وابسته با تاریخ و محیط خود باشند، ناظر به بیان حقایق و حدود و تکالیف انسان هستند.
بخشی از این نکات را در فصل (دین و ایدئولوژی) به استیفای بیشتر طرح خواهیم کرد. اما آن نکته نهایی که نویسنده فوق طرح کرده است؛ یعنی ضرورت حوادث و پدیدههایی که رخ داده، نکتهای نیست که در مطالب و نتایج فوق چندان مؤثر باشد و خود از مباحث پرجنجال فلسفی ـ تاریخی است. ۵.
۲ - اشکال دوم این ادّعا که امر کردن خداوند به مسلمانان که دولتی خاصّ تشکیل دهند، ضرورت دارد، ادعایی غیرمنطقی است. چون (ضرورت این امر) یا ناشی از وضعیّت اوّلیه اسلام است و یا ناشی از صفات ذاتی مسلمانان. ولی میدانیم که نه (وضعیّت اوّلیه اسلام) و نه صفات ذاتی مسلمانان (صفاتی که ناشی از اعتقاد به اسلام است) هیچ یک (ضرورت) ندارند؛ یعنی ممکن بود ظروف تشکیل اسلام غیر از ظروفی باشد که فی الواقع بود. و نیز ممکن بود اعتقاد به اسلام به صفاتی که ادعا شده است منجر نشود.
به گمان ما، این اشکال هم است. چون اوّلاً: امکانی بودن ظروف اولیه اسلام و نیز امکانی بودن صفات ذاتی مسلمانان، هر دو قابل خدشهاند. ثانیاً: بحث بر سر ضرورت تشکیل حکومت بر ذوات افراد نیست تا اشکال شود که تخلّق آنان به صفات خاصّ امکانی است. مدّعا این است که تشکیل حکومت برای (مسلم) از آن جهت که (مُسلم) است ضرورت دارد ولو این که اتصاف شخصی به (مسلمان) بودن امکانی باشد؛ به تعبیر دیگر، اخذ عنوان (مُسلم) در موضوع این ضرورت شبیه قضایای حقیقیّه است.
به عنوان مثال ممکن است اتصافِ انسانی به عالم بودن امکانی باشد ولی وقتی عالم شد محمولات و لواحقی به نحو ضروری بر وی بار شود. ممکن است عالم از آن جهت که عالم است از (اتلاف وقت بپرهیزد). بر این فرض گرچه انسان ممکن است عالم بشود یا عالم نشود، ولی وقتی عالم شد به نحو ضرورت از اتلاف وقت میپرهیزد. )
منبع: الاسس الفلسفة للعلمانیه، ص۳۳۴ · الاسس الفلسفة للعلمانیه، ص۳۳۴- ۳۳۷
موارد مرتبط
برای این صفحه موردِ مرتبطی ثبت نشده.
