دکترین
محمد عبده: تشویق به ادامه تحصیل
هر چه دلیل آوردم و از رفتن امتناع ورزیدم، پدرم قبول نکرد. نخواستم امر پدر را اطاعت نکنم؛ مخصوصاً که دیدم پدرم اسبی را آماده ساخته تا مرا روانه کند. به ناچار سوار شدم و همراه یکی از نزدیکان که پدرم او را به ملازمت با من سفارش کرده بود، حرکت کردم. وی مردی نیرومند و قوی بود و تا ایستگاه راه آهن من را مشایعت کرد. آن روز هوا به شدت گرم بود و باد تند و سوزانی میوزید و ریگهای ریز داغ صحرا را به صورتم میزد. من که توان ادامه راه را نداشتم به همراهم گفتم «باید به دهکدهای برویم و در آن جا منتظر بمانیم تا هوا بهتر شود.» او از این کار خودداری کرد ولی من او را پشت سر گذاشته و اسبم را تاختم و فریادکنان به وی گفتم «من به دهکده کنیسه اورین میروم.» بیشتر ساکنان این دهکده، خانواده داییهای پدرم بودند.
جوانان دهکده از دیدن من خوشحال شدند؛ زیرا من به سوارکاری و بازی با اسلحه در آن جا معروف بودم و آنان آرزو داشتند مدتی در میانشان بمانم تا با یکدیگر به تفریح و بازی بپردازیم. همراه سفرم نیز به آن جا آمد و تا عصر اصرار میکرد که مرا به ایستگاه راه آهن ببرد. به او گفتم «اسبت را بگیر و برگرد! من نیز فردا صبح به طنطا میروم؛ و اگر میل داری به پدرم میگویی که من به طنطا رفتهام!» وی نیز بازگشت و هر چه خواست به پدرم گفت. من در آن دهکده پانزده روز ماندم. در این مدت، ماجرایی پیش آمد که حال مرا دگرگون کرد و میل و رغبتی دیگر به سویم آمد.»
منبع: الامام محمد عبده، ص۹-۱۰
موارد مرتبط
برای این صفحه موردِ مرتبطی ثبت نشده.
