دکترین
نفس ناطقه: انواع تعلّق
صدرالمتالهین قبل از بیان نظر خاصّ خود درباره رابطه نفس و بدن به بیان مقدّمهای دقیق میپردازد و با بیان انحاء تعلّق، نحوه تعلّق نفس به بدن را از میان آنها مشخص میکند و میگوید: اوّل، تعلّق و حاجت شیئی به شیء دیگر از لحاظ قوّت و شدّت تعلّق، متفاوت و مختلف م. ب.. قویترین و شدیدترین تعلّقات، همان تعلّق به حسب ماهیّت و معنی م. ب. چه در ذهن و چه در خارج؛ مانند تعلّق ماهیّت به وجود. دوم، تعلّق چیزی به چیز دیگر به حسب ذات و حقیقت میباشد؛ بدینگونه که ذات و هویّت چیزی به ذات و هویت چیز دیگری تعلّق داشته باشد مانند تعلّق ممکن به واجب.
سوم، تعلّق به حسب ذات و نوعیّت به ذات و نوعیّت متعلّق به، مانند تعلّق عرض مثلا سواد به موضوع، مثلا جسم. چهارم، اینکه وجود و تشخّص چیزی در حدوث و بقاء به طبیعت و نوعیّت «متعلّق به» تعلّق داشته باشد مانند تعلّق صورت به مادّه زیرا صورت در تشخّص، محتاج به مادّه است ولی نه به مادّه معین بلکه به مادّه مبهم و غیر متعیّنی که در ضمنِ ماده معیّن و مشخّصی متحقّق میگردد. تعلّق صورت به ماده مبهم، نظیر تعلّق سقف به ستونی که بر وی استوار گردد و علیالدوام به ستون دیگری تبدیل شود و هر لحظه بر یکی از ستونها استوار گردد، نه به ستون معیّنی؛ و یا نظیر تعلّق و احتیاج جسم طبیعی در وجود خارجی به وجود مکانی نامعلوم؛ که بدین خاطر حرکت آن از هر یک از مکانها به مکان دیگری، آسان م.
ب.. پنجم اینکه چیزی به حسب وجود و تشخص در حدوث به چیز دیگری تعلق داشته باشد نه در بقا مانند تعلق نفس به بدن از نظر ما؛ به طوری که حکم نفس در آغاز پیدایش و حدوث در حکم طبایع مادّی است که به مادّه مبهمة الوجود نیازمند است، پس نفس در آغاز پیدایش و حدوث، متعلّق به مادّه بدنی است که مبهمة الوجود میباشد؛ به گونهای که بدن به علّت توارد استحالات و تعاقب مقادیر مختلفی بروی، دائماً در تحوّل و تبدّل است. لذا باید گفت که نفس در اوائل تکوین و حدوث، متعلّق به مادّه مبهمی است که در ضمن تحوّلات و تبدلات گوناگون، ثابت و باقی است؛ نه ماده خاصّ معین.
پس شخص انسانی هر چند از حیث هویت نفس، شخص واحدی است؛ ولی از حیث جسمیّت یعنی جسم ماخوذ بشرط لا و جسم به معنی مادّه و یا موضوع، نه جسم ماخوذ لابشرط و جسم به معنی جنس یا نوع، موجود واحد مشخص نیست؛ بلکه از این حیث، واحد نوعی است که در ضمن واحدهای شخصی متعاقبی موجود میگردد. ششم، اینکه چیزی جهت استکمال و اکتساب فضیلت برای وجودش به چیزی متعلّق باشد ولی نه در اصل وجودش به مانند تعلّق نفس به بدن از نظر جمهور فلاسفه بطور مطلق؛ زیرا آنها بر این باورند که نفس پس از بلوغ صوری بدن و تکمیل خلقت آن، برای استکمال و اکتساب فضائل دیگری به بدن تعلّق میگیرد؛ و این نوع تعلّق، ضعیفترین اقسام تعلّقات مذکوره است؛ و آن مانند تعلّق صانع به ابزار م. ب..
منبع: الاسفار، ج۸، ص۳۲۸-۳۲۴، الجزء الاوّل من السفر الرابع، الباب السابع، فصل۱
موارد مرتبط
برای این صفحه موردِ مرتبطی ثبت نشده.
