سالمند
جستجوی «سالمند» در متنِ قوانین، آرا و نظریات
معنی و توضیح
معنای لغوی و دانشنامهای
لغتنامهٔ دهخدا
سالمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) کلانسال. مسن. بزاد برآمده. بزرگ سال.
فرهنگ معین
(مَ ) (ص مر. ) پیر، سالخورده .
فرهنگ عمید
سال دار، سال دیده، کلان سال، سال خورده.
منبع: دیکشنری آبادیس
آلِکسا — حقوق، با نگاهِ هوش مصنوعی و الگوریتم
