Ailexa — هوش مصنوعی + قانون home صفحه اصلی (کلاسیک)
حوزهٔ جستجوی شما حدوداً در چه زمینه‌ای است:
در جست‌جوی چه هستید؟ بعد از انتخابِ آنچه می‌خواهید، در کادرِ جستجوی بالا موضوع را بنویسید و «بگرد» را بزنید. کانال تلگرام پادکست‌ها و تدریس‌هاصفحهٔ من

عقل

جستجوی «عقل» در متنِ قوانین، آرا و نظریات

معنی و توضیح

در روابطِ واژه‌های دیگر

عاقله (هم‌خانواده) · اهلیت (مفاهیم نزدیک) · اهلیت کیفری (عناصر اصلی) · زوال عقل (هم‌خانواده)

ریشه و سیرِ واژه

معنای اولیه
عقل در لغت به معنای امساک و نگاهداری، بند کردن، باز ایستادن و منع چیزی است. در بارۀ معنای لغوی عقل گفته شده است که عقل از «عقال» گرفته شده است؛ و «عقال» به معنای طنابی است که به وسیلۀ آن زانوی شتر سرکش را می بندند و به این دلیل به عقل، عقل می گویند که این نیروی باطنی، شهوات و هواها و خواسته های شیطانی درون انسان را به بند می کشد. همچنین واژۀ عقل و مشتقات آن در لغت به معنای فهمیدن، دریافت کردن است معین،‌ محمد، فرهنگ معین،‌ (یک جلدی)، واژه عقل. در قرآن کریم نیز به معنای فهم و ادراک آمده است. سجادی،‌ سید جعفر،‌ فرهنگ علوم فلسفی و کلامی، ماده ی عقل. در روایات به معانی گوناگونی استعمال شده است که یکی از معانی آن، قوۀ تشخیص و ادراک و وادار کننده‌ انسان به نیکی و صلاح و بازدارندۀ وی از شر و فساد اس

مفهوم

عقل در اصطلاح ، به‌ معنای جوهر مجرّد است و در فلسفه و منطق در دو مورد مشخص به‌کار رفته است: ۱.

گونه‌ها

  • قدسی — معیار: اقسام عقل
  • لحاظی دیگر به متعارف — معیار: اقسام عقل

نام‌های دیگر

سلامت روان · شعور

زیرمجموعه‌ها و اقسام

عقل نظری و عقل عملی

مفهومِ کلی‌تر

اهلیت · شرایط صحت اعمال حقوقی

مفاهیمِ مرتبط

تعقل · عقلیات

ترکیب‌های ثبت‌شده

زوال عقل

واژهٔ تنها گاهی چند معنا دارد؛ ترکیب است که معنای حقوقی را قطعی می‌کند.

معنای لغوی و دانشنامه‌ای

لغت‌نامهٔ دهخدا

عقل. [ ع َ ] ( ع مص ) بندکردن دوا شکم را. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و چنین دارویی را عَقول و شکم را معقول گویند. ( ازاقرب الموارد ). قبض آوردن دارو شکم را. ( دهار ) ( المصادر زوزنی ). بستن شکم به دارو و جز آن. بند آمدن. - عقل بطن ؛ ببستن شکم. بندآوردن اسهال. بند آمدن شکم. حبس بطن. قبض بطن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). - عقل طبیعت ؛ بست کردن شکم. بندآوردن اسهال. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || دریافتن و دانستن ، نقیض جهل. ( از منتهی الارب ). ادراک. ( از اقرب الموارد ). خردمند شدن و دریافتن. ( المصادرزوزنی ) ( دهار ) ( ترجمان القرآن جرجانی ). مَعقول. و رجوع به معقول شود. || فهمیدن. ( از منتهی الارب ). فهمیدن و تدبیر کردن کاری را. ( از اقرب الموارد ). || غلبه کردن کسی به عقل. ( دهار ) ( از تاج المصادر بیهقی ). || بستن وظیف و ساق شتر را. ( از منتهی الارب ). خم کردن وظیف و ذراع شتر را و بستن آنها را به وسیله ٔ«عقال ». ( از اقرب الموارد ). بستن زانوی شتر، و لنگ شتر با دست بستن. ( دهار ). …

فرهنگ معین

(عَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) دریافتن ، فهمیدن . ۲ - (اِ. ) نیروی ادراک . ،~ کل بسیار دانا و خردمند. ،~ سلیم اندیشه و دریافت انسان سالم و طبیعی . ،~ کسی پاره سنگ برداشتن کنایه از: کم عقل و سبک مغز بودن . ،~ مردم در چشمشان است کنایه از: ظاهربینی مردم . ( ~ . ) [ ع . ] (مص م . ) بستن ، بند کردن ، بستن بازو و پای شتر.

فرهنگ عمید

۱. قوای ذهنی مغز که اندیشیدن، ادراک حسن و قبح، رفتار معنوی انسان، و مانند آن را هدایت می کند، خرد. ۲. (اسم ) ذهن، اندیشه. ۳. (فلسفه ) = * عقل اول * عقل اول: (فلسفه ) آنچه نخستین بار از ذات حق صادر شده. * عقل ثاقب: عقل نافذ. ۱. (ادبی ) در عروض، انداختن لام متحرک از مفاعلتن که تبدیل به مفاعلن شود. ۲. [قدیمی] بستن و بند کردن. ۳. [قدیمی] بستن بازو و پای شتر.

دانشنامهٔ اسلامی (ویکی‌فقه)

عقل در اصطلاح، به معنای جوهر مجرّد است و در فلسفه و منطق در دو مورد مشخص به کار رفته است: ۱. عقل به معنای جوهر مستقل بالذات و بالفعل؛ ۲. عقل به معنای نفس حاکم بر اعمال و رفتار انسان. عقل در لغت به معنای امساک و نگاهداری، بند کردن، باز ایستادن و منع چیزی است. در بارۀ معنای لغوی عقل گفته شده است که عقل از «عقال» گرفته شده است؛ و «عقال» به معنای طنابی است که به وسیلۀ آن زانوی شتر سرکش را می بندند و به این دلیل به عقل، عقل می گویند که این نیروی باطنی، شهوات و هواها و خواسته های شیطانی درون انسان را به بند می کشد. همچنین واژۀ عقل و مشتقات آن در لغت به معنای فهمیدن، دریافت کردن است در قرآن کریم نیز به معنای فهم و ادراک آمده است. در روایات به معانی گوناگونی استعمال شده است که یکی از معانی آن، قوۀ تشخیص و ادراک و وادار کننده انسان به نیکی و صلاح و بازدارندۀ وی از شر و فساد است. عقل در اصطلاح عقل در اصطلاح، به معنای جوهر مجرّد به حسب ذات و فعل است. واژه عقل در فلسفه و منطق در دو مورد مشخص به کار رفته است:۱. عقل به معنای جوهر مستقل بالذات و بالفعل که اساس و پایه جهان ماوراء طبیعت و عالم روحانیت است. توضیح اینکه جوهر در تقسیم اوّلی به جوهر مجرّد (جوهر مفارق) و جوهر مادی تقسیم می شود. جوهر مجرّد هم دو گونه است: گونه ای از جواهر مجرده، متصرف در مادیات (بر سبیل تدبیر) هستند که آن را «نفس» خوانند و گونه دیگر چنین نیستند که آن را «عقل» خوانند؛ به تعبیر دیگر، عقل در ذات و فعل خود مجرد است، اما نفس فقط در ذات خود مجرد است و در افعال خود محتاج ماده است.۲. …

دانشنامهٔ آزاد فارسی

از اصطلاحاتِ کلیدی فلسفه و کلام که دو معنی اساسی از آن مراد شده و بین آن دو معمولاً خلط می شود: ۱.به معنی جوهر بسیط مجرد. فلاسفۀ ارسطویی برای توجیه حصول کثرت از واحد بسیط (که همان ذات باری تعالی است) قائل به «عقول ده گانه/عَشَره» بودند. براساس این نظریه که با برخی از منابع روایی اسلامی سازگار است، عقل اول از واجب الوجود، صادر می شود، و به ترتیب از او عقل دوم ایجاد می شود، تا این که سلسله به عقل دهم برسد. در این مقام پاره ای از مَشّائیان، همچون فارابی، با قبول نظریۀ واهِب الصُوَر در معرفت شناسی، عقل دهم را «عقل فعّال» می دانند و متشرعان آن را همان جبرئیل مراد می کنند. از این سلسله عقول که برحسب نظام عِلّی و معلولی صادر می شوند، به «عقول طولیه» نیز تعبیر شده. فلاسفۀ اشراقی با ردّ نظریه عقول دَه گانه، به جوازِ وجود عقول هم رتبه یا همان عقول عَرْضی تمایل یافته اند. ۲. به معنی قوۀ «دریافت کنندۀ کلیات». بنابر مباحث معرفت شناسی، انسان دارای قوه ای ادراکی است که در آغاز به ترتیب، به درک محسوسات، تصور محسوسات، درک جزئیات و درک کلیات (حس، خیال، وهم و عقل) نائل می آید. حال، هرگاه نفسی به مقام درک کلیات رسید دارای قوۀ عاقله است. عقل در تعبیر متکلمان بر آرای محموده و مشهوری اطلاق می شود که مبنای احکام و قضایای کلامی است. …

منبع: دیکشنری آبادیس

آلِکسا — حقوق، با نگاهِ هوش مصنوعی و الگوریتم

Designed & Developed by Hamed Rostami, Eng. & Attorney — © All Rights Reserved حامد رستمی، مهندس و وکیل دادگستری حقوق، با نگاهِ هوش مصنوعی و الگوریتم اینستاگرام تلگرام لینکدین