دکترین
انصاف: انواع و اقسام
اما عمدتاً انصاف بر سه قسم است: ۶.
۱ - انصاف در برابر خداوند آدمی اگر بخواهد افضل فضائل اخلاقی، یعنی انصاف را رعایت کند، نخست باید این انصاف را د. ح. خداوند داشته باشد؛ چه آنکه وقتی به خود مینگرد در مییابد که همۀ هستی او از آن خداست و ملک و ملکوتش از او سرچشمه میگیرد و انصاف در برابر خداوند به این معنا است که از تمام دستوراتش اطاعت کند، به ویژه که دستورهایش همواره به مصلحت و نفع انسان است؛ ای مردم بیائید به یاری هم اطاعت خدا کنیم، عدالتش را بپا داریم به عهدش وفا کنیم و دربارۀ او در تمام حقوقش انصاف داشته باشیم، چرا که بندگان خدا به چیزی بهاندازۀ تناصح در این امور محتاج نیستند.
همانطور که بیان کردیم رعایت انصاف در برابر خداوند متعال منوط به رعایت حقوق ایشان و پیروی از دستوراتش است که در اینجا به برخی از شاخصترین موارد لازم جهت رعایت انصاف در برابر خداوند اشاره مینمائیم: ۶.۱.
۱ - حیا یکی از وظایف انسان در برابر حقتعالی مراعات حضور اوست. انسان بهصورت فطری از هر ناظر محترمی حیا میکند و حاضر نمیشود در حضور او کار زشتی را انجام دهد. به همین دلیل است که انسانها کارهای زشت را در خلوت انجام میدهند؛ همچنین انسان دوست دارد که دیگران حضورش را محترم داشته، در حضور او کار ناشایست مرتکب نشوند. بنابراین کسی که در حضور دیگران کار زشتی انجام میدهد، نسبت به آنها بیانصافی کرده است، چون با آنها رفتاری میکند که دوست ندارد دیگران با او چنین رفتاری کنند.
همچنین کسی که گناه میکند، با خدا بیانصافی کرده است؛ چون یا او را حاضر و ناظر نمیداند یا به حضورش اهمیتی نمیدهد و در هر صورت حق او را ضایع کرده است. بنابراین یکی از مصداقهای انصاف با خدا، حیا از ذات مقدس او و ترک همۀ گناهان و کارهای ناپسند میباشد؛ از همینرو خداوند متعال خود به این مساله اشاره کرده و خطاب به انسان فراموشکار میفرماید: (اَلَمْ یَعْلَمْ بِاَنَّ اللَّهَ یَری): آیا او ندانست که خداوند [ همۀ اعمالش را ] میبیند؟. ۶.۱.
۲ - رضا آنچه خداوند متعال برای بندگان خود مقدر میکند، جز خیر و صلاح بندگان نیست. انسان وقتی برای کسی مصلحتاندیشی میکند، اعتراض و نارضایتی او را برنمیتابد و به این دلیل که خیرخواه است و مصلحتاندیش، دوست دارد امرش را قبول کنند و از او شاکر باشند. پس یکی از مصداقهای انصاف با خدا، این است که انسان به آنچه خدا مقدر فرموده است، راضی باشد؛ بدین معنا که بیانصافی نکرده و قدر خیرخواهی و مصلحتاندیشی خداوند را بداند؛ کسی که [ نعوذ بالله ] به یکی از احکام اسلامی در باطن قلب اعتراضی دارد یا کدورتی از یکی از احکام اسلامی در دل دارد یا بخواهد که یکی از احکام غیر از اینکه هست باشد یا بگوید که کاش این حکم کذایی اینطور بود نه آنطور، این راضی به دین اسلام نیست و نتواند این ادعای کاذب را بکند. چه زیبا سروده است شاعر آنجا که میگوید: هر که در کوی رضا دارد مقام • • • • • جستن دفع قضایش شد حرام. ۶.۱.
۳ - شکر نعمتهای خدا بر انسان چنان زیاد استکه انسان از وجود درک آن عاجز م. ب. و بیشتر نعمتهای خداوند را به هنگام فقدان و محرومیت از آنها میشناسد. برای نمونه سلامت جسمانی نعمت بزرگی است که خود از تجمع هزاران نعمت فراهم میآید، این موهبت زمانی مورد توجه انسان قرار میگیرد که با فقدان یکی از اجزای خود روبهرو شود. با اینحال اگر کسی شکر خداوند را بهجای نیاورد، د. ح. خالق نعمتبخش خود بیانصافی کرده است؛ برای هر نَفَسی از نفسهایت شکری و بلکه هزار و بیشتر از هزار شکر بر تو واجب است». ۶.
۲ - انصاف در برابر مردم ب. ت. ب. متون دینی و منابع روایی، انصاف با مردم به این است که انسان وقتی بین خود و دیگران قضاوت میکند، به حق آنها اعتراف کند و حق دیگران را به نفع خود ضایع نکند. هر چند دایرۀ مصادیق انصاف با مردم بسیار وسیع است؛ لکن تمامی آنها در این جمله خلاصه میشود که: «انسان هر چه را برای خود میپسندد، برای دیگران نیز بپسندد و هر چه را برای خود نمیپسندد، برای دیگران نیز نپسندد»؛ پسرکم! خود را میان خویش و دیگری میزان قرار بده، پس آنچه برای خود دوست میداری برای غیر از خود نیز دوست بدار و آنچه تو را خوش نیاید برای او نیز ناخوش بشمار و ستم مکن چنانکه دوست نداری بر تو ستم رود و نیکی کن چنانکه دوست میداری به تو نیکی کنند. برخی از مهمترین مصادیق رعایت انصاف در برابر دیگران عبارتند از: ۶.۲.
۱ - در قضاوت رعایت انصاف در زندگی اجتماعی و نسبت به سایرین مراحل متعددی دارد که هر شخصی در هر موقعیتی که قرار گرفته باشد، باید به تناسب آن موقعیت، انصاف را رعایت کند؛ چرا که رعایت نکردن انصاف، دنیا و آخرت انسان را تباه میسازد. در این بین مهمترین مورد رعایت انصاف نسبت به دیگران در مقام قضاوت کردن بر آنان در تمامی موارد و شؤونات زندگی اجتماعی میباشد؛ چنانچه قرآنکریم در اینباره میفرماید: (وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِماَ انْزَلَ اللّهُ فَاولئِکَ هُمُ الْفاَسِقُونَ): کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم نمیکنند، فاسقاند.
زیرا حکم کردن شامل مواردی که به نظر ما جزئی و کم اهمیت میآید نیز میشود. از روی اعتراض گفت: این عمامه را چند خریدهاید؟ متوکل گفت: اسراف کردهای که پارچهای به قیمت پانصد درهم نقره بر سر بستهای. گفت: صحیح است. ۶.۲.
۲ - انصاف در سخن انسان باید به سخنان دیگران آن گونه بنگرد که به سخنان خویش مینگرد و از آن همانگونه دفاع کند که از سخن خویش دفاع میکند و به تعبیر دیگر طالب حق باشد و آن را در نزد هر کس و هر جا بیابد پذیرا شود؛ هر چند گوینده حق، یک فرد عادی و او عالمی بزرگ و پرآوازه باشد. انصاف که در روایات اسلامی از آن ستایش فراوان شده به معنی یکسان نگریستن به منافع خویش و دیگران است و یکی از شاخههای آن انصاف در سخن م. ب.. بدین صورت که در احکام خود پیرو حق و شریعت باشد، به احدی ظلمی روا ندارد و در برآورده کردن احتیاجات مردمان خود کوشا باشد.
چنانچه آن بزرگوار خود در رابطۀ با رعایت انصاف در حکومت میفرماید: زَکَاةُ القُدرَةِ الاِنصَافُ؛ عَهِدَ رَسُولُ اللّهِ (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عَهداً کَانَ فِیهِ بَعدَ کَلامٍ ذَکَرَهُ قَالَ (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و فِیهِ ذِکرُ اَمرِ الاُمراءِ بِالعَدلِ فِی رَعَایَاهُم وَالاِنصافِ مِن اَنفُسِهِم اَشعِر قَلبَکَ الرَّحمَةَ لِرَعِیَّتِکَ وَالمَحَبَّةَ لَهُم وَالتَّعَطُّفَ عَلَیهِم وَالاِحسانَ اِلَیهِم؛ زکات قدرت رعایت انصاف است.
زمانی بین او و معاویه ملاقاتی صورت گرفت. معاویه به او گفت: فرزندانت چه شدند؟ معاویه گفت: علی [ علیه السلام ] د. ح. تو انصاف روا نداشت که فرزندانش زنده ماندند، ولی فرزندان تو در رکابش کشته شدند. عدی گفت: آه که من انصاف را د. ح. علی [ علیهالسلام ] رعایت نکردم که او در محراب عبادت شهید شد و من هنوز زندهام!! معاویه گفت: بدانکه هنوز قطرهای از خون عثمان باقی است و آن قطره خونخواهی نشود، مگر به خون شریفی از اشراف یمن. عدی گفت: سوگند به خدا، آن دلها که از خشم و غضب نسبت به تو آکنده بود، هنوز در سینههای ماست و آن شمشیرها که با آنها با تو میجنگیدیم اکنون بر دوشهای ماست، اگر قدمی از طریق خدیعت به ما نزدیک شوی قدمی برای ریشه کن کردن شرّت به تو نزدیک شویم، بدان که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسانتر است از اینکه سخن ناهموار د. ح. محبوبمان علی [ علیه السلام ] بشنویم. ۶.۲.
۴ - انصاف در معامله یکی از احکام تجارت و معامله رعایت انصاف و عدالت است؛ بدین صورت که از گران فروشی یا فریب دیگران پرهیز کند و رضای الهی را در انجام هر معاملهای در نظر بگیرد؛ و جانِبوا الکَذِبَ، و تَجافَوا عنِ الظُّلْمِ، و انْصِفوا المظلومِینَ؛ ای گروه تاجران! از دروغ گفتن دوری کنید؛ از ستم کردن فاصله بگیرید؛ و با مظلومان به انصاف و عدالت رفتار کنید». در منابع تاریخی نقل شده است که: یونس بن عبید ، لباسهای فروشی با نرخهای متفاوتی داشت، هر کدام را چهار صد درهم نرخ گذاشته بود در صورتی که نرخ نوعی از آنها دویست درهم بود؛ خودش به نماز رفت و برادر زاده اش را در مغازه گذاشت مرد بادیه نشینی آمد یک لباس به چهار صد درهم خواست و او یکی از لباسهای دویست درهمی را عرضه کرد اعرابی آن را پسندید و خرید و با خود برد؛ همین طور که لباس را در دستش داشت و میرفت، یونس با او روبرو شد، و لباس را شناخت پرسید: چند خریدی؟
گفت: چهار صد درهم، گفت: بیشتر از دویست درهم نمیارزد، برگرد تا بقیه پولت را پس بگیری؛ او گفت: این لباس در دیار ما به پانصد درهم میارزد و من راضیام. یونس گفت: برگرد، که خیر خواهی در راه دین بهتر از تمام موجودی دنیاست. سپس او را به مغازه برگرداند و دویست درهم را به او پس داد و برادر زاده اش را سرزنش کرد و گفت: آیا خجالت نکشیدی؟! او گفت: به خدا سوگند تا راضی نشد نخرید. یونس گفت: تو چرا برای او نپسندیدی آنچه را برای خودت میپسندی؟. ۶.
۳ - انصاف در برابر خویشتن در این مورد از انصاف، انسان با خود روبهرو بوده و بر خلاف اقسام دیگر که بین دو طرف حقیقی صورت میگیرد، در انصاف با خود، انصاف بین دو جنبۀ وجودی از یک نفر است. در یکطرف این رابطه، انسان است با نیروی عاقله و در طرف دیگر همان انسان است با نفس، یعنی قوۀ غضب و شهوت ؛ بدین صورت که عقل تلاش میکند غضب و شهوت را تحت فرمان آورد و در راه تعالی و ترقی بهکار گیرد و غضب و شهوت نیز میکوشند تا عقل را در راه ارضا و اشباع خود به خدمت در آورند.
در نتیجه انصاف با خویشتن در انجام تمامی واجبات و ترک محرمات بوده و عبارت از آن است که انسان از کارهای ناروا دوری کند و تکالیف شرعی و عقلی خویش را به درستی انجام دهد که مصادیق آن به تعداد انجام واجبات و ترک محرمات است؛ خود را عزیز بدار که کار ناروایی انجام دهی، زیرا عزیز داشتن خویش به این است که در مورد آنچه نفس دوست دارد و دوست ندارد، انصاف به خرج بدهی». بنابراین انصاف به معنای ظلم نکردن به خود است. از نظر آموزههای قرآنی، انسان ملک خداوند است و به یک معنا از او به امانتدار یاد میشود؛ زیرا خداوند تن و روان را به عنوان امانت در اختیار انسان قرار داده است تا برای رسیدن به کمالات و تقرب به سوی حق تعالی استفاده کند.
هرگونه تصرفات خارج از عقل و شرع در این ملک امانی، تصرف ظالمانه است. خداوند متعال در قرآنکریم از ظلم به نفس نهی کرده و میفرماید: (فَما کانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ): خداوند به آنها ستم نکرد، امّا خودشان بر خویشتن ستم میکردند. اینکه در آیۀ شریفه آمده است که خداوند به کسی ظلم نمیکند، بلکه آنها خودشان به نفس خویش ظلم کردهاند؛
منبع: اصول کافی، ج۸، ص۳۵۴ · علق/سوره۹۶، آیه۱۴ · شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص۱۶۱ · دیوان طاقدیس، ص۳۲ · بحارالانوار، ج۶۸، ص۵۲ · ج۱، ص۳۹۷، نامۀ ۳۱ · مائده/سوره۵، آیه۴۷ · مهدوی کنی، محمدرضا، نقطههای آغاز در اخلاق عملی · منتهیالآمال، ج۲، ص۲۷۰ · بحار الانوار، ج۷۲، ص۳۱ · دعائم الاسلام، ج۱، ۳۵۴ · ج۲، ص۱۱۵ · الکافی، ج۵، ص۱۵۱ · راه روشن، ج۳، ص۲۰۵ · ج۱، ص۴۲۷، نامۀ ۵۳ · توبه/سوره۹، آیه۷۰ · ترجمه ایتالله ناصر مکارم شیرازی، ج۱، ص۶۷۱، نامه۵۳
موارد مرتبط
برای این صفحه موردِ مرتبطی ثبت نشده.
