دکترین
تفسیر القرآن العظیم (رشیدرضا): مقابله با اهل حدیث در نقل خرافات
این جریر از سدی و عکرمه روایت کرده که: شیطان او را در مورد پیام ملائکه به شک انداخت و (او) گفت: آن صدای شیطان است! عبده همچنین میگوید: اگر هوس جنون آمیز نقل روایات بیارزش و ناروا، آنان را نفریفته بود، هرگز شایسته نبود که یک مسلمان معتقد، چنین خرافات زشت و بیارزشی را (که عقل آن را نمیپذیرد و در قرآن هم اشارهای به آن نشده است) نقل کند و تنها نقل همین خبر کافی بود تا چنین ناقلانی را از درجه اعتبار ساقط کند. ۶.
۲ - روایات تاثیر سحر بر پیامبر درباره روایاتی که در مورد تاثیر سحر بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) آمده است میگوید: در این مورد روایاتی نقل شده (مبنی بر اینکه) پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) توسط لبید سحر شد و این سحر هم بر او تاثیر گذاشت؛ چنانکه هرگاه کاری انجام میداد گمان میکرد که آن را انجام نداده است. خداوند او را از منشا این سحر آگاه کرد. مواد آن را از چاهی بیرون آوردند و او از تاثیرات آن رها گشت و سپس سوره فلق نازل شد. ) وی میگوید: روشن است که تاثیر سحر در وجود پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به حدی که گمان کند کاری را که انجام داده، انجام نداده است - هرگز مانند تاثیر امراض در بدن و یا عارض شدن سهو و نسیان در امور عادی نیست؛ بلکه تاثیری در عقل و روح است و اگر اینطور باشد، این سخن مشرکان در مورد او درست خواهد بود: «ان تتبعون الا رجلا مسحورا؛ جز مردی افسون شده را دنبال نمیکنید» مسحور نزد آنان، کسی است که سحر با عقل وی در آمیخته است؛ چنانکه گمان میکند کاری که انجام شده، صورت نپذیرفته است؛ مثلا پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) گمان کرد که وحی بر او نازل شده است؛ در حالی که نازل نشده بود!
بسیاری از مقلدانی که نمیدانند نبوت چیست و چه چیزهایی شایسته آن است میگویند: داستان تاثیر سحر بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) درست است و اعتقاد به آن را واجب میشمرند و تصدیق نکردن آن را بدعت میدانند؛ زیرا نوعی انکار سحر است که در قرآن صحت آن تایید شده است! ببینید چگونه دین اصیل و حق صریح و آشکار از نظر افراد مقلد، دگرگون شده و بدعت خوانده میشود؛ پناه بر خدا. برای اثبات سحر به قرآن استدلال میکنند ولی در مورد نفی آن از قرآن دوری میکنند؛ حال آنکه قرآن آن را از افترائات مشرکان میشمارد.«فلما جائهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین• و من اظلم ممن افتری علی الله الکذب...؛ پس وقتی برای آنان دلایل روشن آورد، گفتند: این سحری آشکار است.
و چه کسی ستمگرتر از آن کسی است که بر خدا دروغ میبندد.» اینان سحر شدن پیامبر را تاویل میکنند و بهگونهای میپذیرند، اما دلایل بطلان آن را تاویل نمیکنند و نمیپذیرند؛ با اینکه نیت و غرض مشرکان کاملا روشن است؛ زیرا آنان میگفتند: شیطان کار را بر او مشتبه ساخته (و همین امر را سحر میدانستند) و (معتقد بودند که) این، مانند همان اثر سحری است که از ناحیه لبید به پیامبر رسید؛ زیرا عقل و ادراک پیامبر (در اثر آن) مغشوش گردید.
اما چیزی که اعتقاد به آن واجب است و قرآن هم بدان تصریح دارد، ب. ت. ب. اینکه اعتقاد به آنچه در قرآن آمده واجب و بیاعتقادی به آنچه در آن نفی شده نیز واجب است، این است که در قرآن، مسحور شدن پیامبر نفی شده است و تصریح شده که این نسبت را مشرکان (که دشمن او بودند) به او نسبت دادند و در قرآن بههمین دلیل، توبیخ شدهاند. زیرا عصمت پیامبر از تاثیر سحر در عقل وی، اصلی ثابت و جزو عقاید راستین است و هر چه را خلاف آن باشد جز با دلیل قطعی (نه ظنی) نمیتوان پذیرفت؛ به هر حال بر ما لازم است که چنین حدیثی را رها کنیم و آن را بر عقیده خود حاکم نگردانیم و تنها نص قرآن و حکم عقل را بپذیریم؛ زیرا اگر بپذیریم که (بر طبق گمان آنان) امکان خلل در عقل پیامبر هست، محتمل است که چیزی به او ابلاغ شود، اما او گمان کند به او ابلاغ نشده و یا وحیی بر او نازل شود ولی گمان کند که نازل نشده است.
این مساله کاملا روشن است و نیازی به توضیح و بیان ندارد. (با این حساب) باید از بخش عظیمی از سنت پیامبر دست برداشت؛ در حالی که سنت، بیان کننده کتاب است و گفتهاند: بیان کننده ملحق به بیان شونده است. تعداد بسیار زیادی از احادیث، مشمول این حکم ستمکارانه میشود؛ نه حقیقت. شانه خالی کردن از پذیرش حقیقت و برداشت تمثیلی از عبارت حدیث، رفتاری بهشیوه مکتب معتزله است که معتقد بودند شیطان جز وسوسه و اغوا بر انسان تسلطی ندارد. نگارنده میگوید: حق و حقیقت شایسته پیروی است؛ هر چند گوینده با معتزله همگام باشد؛ زیرا حق گمشده مومن است و باید آن را (هر جا بیابد) بپذیرد و اگر مذهب اهل ظاهر در باب عقاید (که باید به آنها یقین داشت) حکم به ظاهر میکند، مذهب اهل نظر و اجتهاد، تدبر و تفکر در آیات الهی را واجب میداند؛ زیرا آن را دستور قرآن میداند و عقل رشید و سلیم هم آن را تایید میکند.
نخست باید گفت: ابلیس، جز وسوسه و اغوا هیچگونه تسلطی بر احدی ندارد؛ زیرا در قرآن از قول ابلیس آمده است: «و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی، فلا تلومونی و لوموا انفسکم؛ و من بر شما تسلطی نداشتم؛ جز اینکه شما را دعوت کردم و شما اجابتم نمودید. پس مرا ملامت نکنید و خود را ملامت کنید» دیگر آنکه: شیطان بهویژه بر بندگان مخلص خدا سلطهای ندارد: «ان عبادی لیس لک علیهم سلطان؛ » شیطان که بر بندگان مخلص خداوند حتی قدرت وسوسه و فریب را هم ندارد، چگونه میتواند بر عقلانیت والای آنان مسلط گردد؟! و سوم آنکه: چگونه ممکن است کسی چون لبید بر عقل شخصیتی همچون پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) که نمود عقل کل در عالم وجود است مسلط گردد؟! (عبده، سلطه شیطان بر بندگان مخلص خدا را رد میکند.
منبع: تفسیر المنار، ج۳، ص۲۴۵-۲۴۶ · الدر المنثور، ج۶، ص۴۱۷ · روح المعانی، ج۳۰، ص۲۸۲-۲۸۳ · فرقان/سوره۲۵، آیه۸ · صف/سوره۶۱، آیه۶ · تفسیر المنار، ص۱۸۱-۱۸۲، تفسیر جزء عم · صحیح بخاری، ج۴، ص۱۲۲ · تفسیر المنار، ج۳، ص۲۹۰ · التفسیر و المفسرون، ج۲، ص۴۲۲ · ابراهیم/سوره۱۴، آیه۲۲ · تفسیر المنار، ج۷، ص۴۲۷-۴۲۸ · حجر/سوره۱۵، آیه۴۲ · تفسیر المنار، ج۳، ص۲۳۹ · التمهید ج۱، ص۱۶۴-۱۶۹
موارد مرتبط
برای این صفحه موردِ مرتبطی ثبت نشده.
