دکترین
رابطه دین و اخلاق: نکته
همین نکته ماکیاولی را بر آن داشت تا بگوید که تعالیم دین مسیح... که فقط شکیبایی و بردباری را میآموزد، روان آدمی زادگان را در هم شکسته و آنان را آماده بندگی و فرمانبرداری کرده است. ( ، مارکس نیز در این باره میگوید: «اصول اجتماع مسیحیت جبران تمامی فضاحتها را به آن دنیا موکول میکند و بدین ترتیب، ادامه آنها را در این دنیا (به عنوان) جزای گناه اولیه یا (به عنوان) تحمیل شده خداوند برای آزمودن بندگان خود توجیه میکند. اصول اجتماعی مسیحیت، بیغیرتی، حقارت ، فرمانبرداری، فروتنی و خلاصه تمامی صفات پست را وعظ میکند.
این در حالی است که اندیشه اصیل اسلامی، عقل را در جایگاهی بس والا نشانده و ایمان عاری از تعقل را بیارزش خوانده است. همچنین از دیدگاه مکتب اهل بیت ، نمیتوان به بهانه تسلیم در برابر اراده الهی از کار و فعالیت دست کشید و به طوفان حوادث تن داد؛ بر این اساس، آن حضرت هیچگاه سرسپردگی در برابر گردنکشان را بر نمیتابد و عزت و کرامت انسانی را چنان میستاید که در هیچ مرام غیر دینی چنین ستایشی از آن صورت نگرفته است: «نفس خود از هر پستی گرامی دار، هر چند تو را بدانچه خواهی رساند، چه آنچه از خود بر سر این کار مینهی، هرگز به تو بر نگرداند.
(یعنی پستی و فرومایگی هر چند ممکن است آدمی را به خواستهای مادی برساند، اما زیان معنوی آن جبران شدنی نیست، زیرا این مقصود جز با پرداخت بهایی سنگین چون عزت و کرامت انسان به دست نمیآید.) بنده دیگری مباش حالی که خدایت آزاد آفریده». تاکید بر عزت و کرامت انسانی - که در اسلام نیز بدان سفارش فراوان شده است - از نقاط قوت این دیدگاه به شمار میرود. کلیسا هرگز نمیپرسد که چگونه انسان میتواند میل خود را روحانی، زیبا و ملکوتی سازد.
بلکه برعکس، پیوسته نظام خویش را بر نابود کردن (نفس پرستی، غرور ، قدرت، آز و کینتوزی) بر میگمارد. اما حمله بردن بر ریشه شهوتها، یعنی هجوم به ریشه زندگانی. رویه کلیسا دشمنی با زندگانی است. اما گاه برای توجیه نظریه اخلاقی خود، به روند طبیعی جهان استناد میجوید و با اشاره به اینکه در طبیعت، موجودات ضعیف و ناتوان پایمال میگردند و راه را برای شکوفایی توانمندان میگشایند، میگوید: خود زندگی هیچگونه همبستگی، هیچگونه «حقوق برابر» را میان اجزای سالم و منحط یک اندام به رسمیت نمیشناسد: باید جزء منحط را جدا کرد؛ یا این که کل از میان خواهد رفت.
همدردی برای منحطان، حقوق برابر برای سستبنیادان، این ژرفترین بیاخلاقی است؛ این خود به عنوان اخلاق، ضد طبیعت م. ب.! به طور کلی، کسانی که میخواهند با بهرهگیری از قانونی طبیعی (همچون نظریه تکاملی داروین یا نسبیت انشتین ؛ برخی از نویسندگان، از نظریه نسبیت انشتین - که نظریهای فیزیکی است و زمان و مکان مطلق را انکار میکند - نسبیت اخلاقی را نتیجه گرفته و گفتهاند: «نظریه انشتین هیچ گونه تضادی با جامعهشناسی و روان شناسی جدید ندارد.
با قبول این که اخلاق نیز نسبی است نباید بیهوده به دنبال مطلق بود. میتوان دوش به دوش علوم جدید اخلاق استواری برای هر جامعهای بنا کرد. این اخلاق، چنان که دانش امروز ثابت میکند، باید از اخلاق جهان کهنه جدا باشد. دانش امروز با اخلاقی که مبانی الهی و انتزاعی داشته باشد در تضاد است، اما نه تنها با اخلاقی که مبانی استوار علمی داشته باشد در تضاد نیست، بلکه خود موجد و موجب آن است» ) به پیریزی نظامی اخلاقی بپردازند، با این نقد اساسی رو به رو میگردند که طبیعت بیجان و عاری از انگیزه نمیتواند مبنایی برای اخلاق - که در آن، نیت و انگیزه نقشی محوری دارد - قرار گیرد و ملاکی برای خوبی و بدی افعال ارائه دهد: «قلمرو طبیعت، قلمرو پدیدههای جبری است، و قلمرو اخلاق، قلمرو پدیدههای انتخابی و اختیاری.... صرف اینکه در نظام طبیعت، ضعیف پایمال است، نمیتواند نظام ارزشی اخلاقی برای ما به وجود آورد».
منبع: تاریخ طبیعی دین، ترجمه حمید عنایت، ص۸۴ · مارکس و مارکسیسم، ترجمه شجاع الدین ضیائیان، ص۲۳۷ · خردورزی و دین باوری، ص۹۳- ۱۱۰ · کتاب توحید، ص۳۶۹ · نامهی ۳۱، ص۲۷۲ · انسان کامل، ص۲۶۳- ۲۸۷ · شامگاه بتها، ترجمه عبدالعلی دستغیب، ص۶۹ · نیچه، ترجمه عزت الله فولادوند، ص۱۱۴ · سیر حکمت در اروپا، ص۵۲۴ · اراده قدرت، ترجمه مجید شریف، قطعه ۶۸۵ · اراده قدرت، ترجمه مجید شریف، قطعه ۷۳۴ · یاس فلسفی، ص۲۷ · دروس فلسفه اخلاق، ص۷۷
موارد مرتبط
برای این صفحه موردِ مرتبطی ثبت نشده.
